|
آن سيه دست سيه داس سيه دل كه تو را چون گلي با ريشه از زمين دل من كند و ربود نيمي از روح مرا با خود برد نشد اين خاك به هم ريخته هموار هنوز... ساقه اي بودم پيچيده بر آن قامت مهر ناتوان نازك ترد تند بادي برخاست تكيه گاهم افتاد برگهايم پزمرد روزها طي شد از تنهايي مالامال شب همه غربت وتاريكي و غم بود وخيال همه شب چهره لرزان تو بود كز فراسوي سپهر گرم مي امد در ايينه اشك فرود نقش روي تو در اين چشمه پديدار هنوز...... تو گذشتي و شب و روز گذشت آن زمانها به اميدي كه تو بر خواهي گشت پاي هر پنجره مات مي نشستم به تماشا تنها گاه بر پرده ابر گاه در روزن ماه دورتا دورترين جاها مي رفت نگاه بازميگشتم تنها هيهات.......... چشمها دوخته ام بر دروديوار هنوز دوستت دارم بسيار هنوز...... + نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386 12:41 توسط S&N |
|