|
وقتی خاطرات آدمی زیاد میشه دیوار اطاقش پر از عکس میشه ولی........ دلش واسه اونی تنگ میشه که نمیتونه عکسشو روی دیوار بزنه
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم تیر 1386 11:24 توسط S&N |
گفتمش: دل مي خري؟! + نوشته شده در سه شنبه نوزدهم تیر 1386 7:34 توسط S&N |
نمیشه... نميشه از برق چشات به صبح فردا نرسيد به تو نميشه دل نبست نميشه از تو دل بريد نميشه پشت پا نزد به روزگار لعنتي نميشه آواره نشد تو اون نگاه قيمتي
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم تیر 1386 7:10 توسط S&N |
پــيداست هــنوز شقايق نــشدي زنـداني زنـدان دقــايق نــشدي وقتي کـه مرا از دل خــود مي راني + نوشته شده در دوشنبه یازدهم تیر 1386 7:39 توسط S&N |
در جان عاشق من شوق جدا شدن نیست خو کرده قفس را میل رها شدن نیست من با تمام جانم سربسته و اسیرم باید که با تو باشم در پای تو بمیرم + نوشته شده در جمعه هشتم تیر 1386 21:40 توسط S&N |
درياي نگاه .....
به چشمان پريرويان اين شهر
به صد اميد مي بستم نگاهي
مگر يك تن از اين ناآشنايان
مرا بخشد به شهر عشق راهي
به هر چشمي به اميدي كه اين اوست
نگاه بي قرارم خيره مي ماند
يكي هم، زينهمه نازآفرينان
اميدم را به چشمانم نمي خواند
غريبي بودم و گم كرده راهي
مرا با خود به هر سويي كشاندند
شنيدم بارها از رهگذاران
كه زير لب مرا ديوانه خواندند
ولي من، چشم اميدم نمي خفت
كه مرغي آشيان گم كرده بودم
زهر بام و دري سر مي كشيدم
به هر بوم و بري پر مي گشودم
اميد خسته ام از پاي ننشست
نگاه تشنه ام در جستجو بود
در آن هنگامه ي ديدار و پرهيز
رسيدم عاقبت آن جا كه او بود
"دو تنها و دو سرگردان، دو بي كس"
ز خود بيگانه، از هستي رميده
از اين بي درد مردم، رو نهفته
شرنگ نااميدي ها چشيده
دل از بي همزباني ها فسرده
تن از نامهرباني ها فسرده
ز حسرت پاي در دامن كشيده
به خلوت، سر به زير بال برده
به خلوت، سر به زير بال برده
"دو تنها و دو سرگردان، دو بي كس"
به خلوتگاه جان، با هم نشستند
زبان بي زباني را گشودند
سكوت جاوداني را شكستند
مپرسيد، اي سبكباران! مپرسيد
كه اين ديوانه ي از خود به در كيست؟
چه گويم! از كه گويم! با كه گويم!
كه اين ديوانه را از خود خبر نيست
به آن لب تشنه مي مانم كه ناگاه
به دريايي درافتد بيكرانه
لبي، از قطره آبي تر نكرده
خورد از موج وحشي تازيانه
مپرسيد، اي سبكباران مپرسيد
مرا با عشق او تنها گذاريد
غريق لطف آن دريا نگاهم
مرا تنها به اين دريا سپاريد
+ نوشته شده در جمعه هشتم تیر 1386 14:59 توسط S&N |
به تو می اندیشم به تو ای مظهر ناز به تو کز حال دلم بی خبری به نگون بختی خود به شب تار خود و وعده تو به تو که قدمهات به من می گفتند : عهد و پیمان میان تو و من همچو آن روح مسیح ره به سوی ابدیت دارد پس کجا رفت ، چه شد ؟ چه شد آن شور نگاه ؟ چه شد آن قصه عشق + نوشته شده در جمعه هشتم تیر 1386 7:58 توسط S&N |
گر نيايي تا قيامت انتظارت مي كشم منت عشق از نگاه پر شرارت مي كشم نازچندين ساله از چشم زیبایت مي كشم تا نفس باقيست اينجا انتظارت مي كشم + نوشته شده در جمعه هشتم تیر 1386 7:55 توسط S&N |
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم تیر 1386 17:46 توسط S&N |
شبی بی حوصله رفتی ،دعا کردم که برگردی + نوشته شده در شنبه دوم تیر 1386 19:5 توسط S&N |
|