|
وجود خود را به زلال دریائی نگاه تو میسپارم و لحظه ناب شکفتنت ، همه زندگی من است یک آسمان عشق به یمن تولدت به تو مهربانم هدیه میکنم در 2شهريور۱۳۶0 دنیا صدای گریه کودکی را شنید که امروز تنها بهانه برای خندیدن من است . . . امروز را با هم لبخند میزنیم … تولدت مبارک . . . .
اي همه غمگين اگر تنها شدي من با توام اشك غمگينت به دل خون ميكند؛اي واي من
صادقانه دوستت دارم
۱۳۸۷/۱۰/۰۳ کاش آرزوهای بزرگ تو در دستان کوچک من بود تا تمامی ان را به تو می بخشیدم .... به دستانت نگاه کن .... چون ارزوهای کوچک من در دستان بزرگ توست و تنها تو میتوانی ارزوهایم را براورده کنی ..... آن هم با گفتن تولدت مبارك
آدم وقتی عاشق باشه: دریا رو عاشق میبینه.باد رو فارق حس میکنه.آسمون رو اسطوره پاکی میدونه.بارون رو آیینه زندگی میدونه . شب رو شاعر ترانه های بیکسی............ اما تو عاشقتری از دریا وفارقی از تمام دنیا و بهانه ای برای پاک زیستن... و تو تمام دنیای منی... در کنار جاده های دلواپسی با یک بغل یاس منتظرت می مانم دلواپسیهایم را به شب میبندم و قاصدکهای خیالم را به سویت پرواز میدهم و منتظرت میمانم از نا مهربانیها خسته ام و زیر سکوت قلبهای اهنی میشکنم و با دلی اسیر و تنها منتظرت میمانم تو را در سپیده دم فرداها میبینم و صدای ارام و دلنشین را چون باد صبحگاهی میشنوم همان صدای دلنشین تو که امید فرداهای من است ....
می نویسم برای عزیزی که قلبش با قلبم ٬ وجودش ٬ وجودم و عشق او عشق من است كاش مي شد تولدت رو با هم جشن بگيريم يه دنيا دوستت دارم تولدت مبارك ۱۳۸۷/۰۶/۰۲ تولد تو تولد همه خوبيهـــــــــــــــــــــــــــاست تبريك دست خالي مرا با سخاوت بي حدت بپذير تولدت مبارك
كاش ميدانستي دل من با تو به معراج خدا خواهد رفت دل من با تو فقط ميماند چشمهايم ز شكوفايي عشق تو فقط ميخواند كاش ميدانستي عشق من معجزه نيست عشق من رنگ حقيقت دارد اشكهايم به تمناي نگاه تو فقط ميبارد كاش ميدانستي دختري هست كه احساس تو را مي فهمد دختري هست كه از اسم قشنگ تو دلش تنگ شده دختري از تب عشق تو دلش ميگيرد دختري از غمت امشب به خدا مي ميرد تو فقط پاك تني تو فقط مال همين قلب پر احساس مني وازه هايم چقدر پيش رخت نا چيزند اشكهاي دل من زير قدوم تو فقط ميريزند تو نميداني من چقدر عشق تو را ميخواهم وسعت پاكي چشمان تو هست روشني بخش تمام راهم آسمان پيش نگاهت به زمين مي افتد آسمان كمتر از آن است كه بگويد من چقدر تو را ميخواهم تو صدا كن مرا تو صدا كن كه پر از رويش يك ياس شوم تو بخوان تا همه احساس شوم كاش ميدانستي شعر هاي دل من پيش نگاه تو بخاك افتادست كاش چشمان تو دل را به افقها ميبرد كاش احساس دلم توي دستان تو و پيش نگاهت مي مرد به سرم داد بزن به سرم داد بزن تا كه بدانم تو حقيقت داري تا بداني كه به جز عشق تو اين قلب ندارد كاري باز هم اين همه عشق اين همه عشق براي دل تو ناچيز است آسمان را به زمين وصل كنم؟ يا زمين را همه لبريز زسر سبزي يك فصل كنم؟ نيستي تا كه بداني نفسم ميگيرد بي تو احساس دلم ميميرد دل من با تو به افلاك سفر خواهد كرد از همه زيور اين خاك گذر خواهد كرد من به اعجاز دو چشمان تو ايمان دارم بي تو من يك بغل احساس پريشان دارم
تا حالا به اين فكر كردي كه چقدر دوست دارم ؟ به اين فكر كردي كه هيچ وقت نمي خوام تو رو از دست بدم ؟ به اين فكر كردي كه هميشه در هراس اينم كه يه روز ، روز جدايي مي رسه ؟ اما نه !!! ميخوام از زمان با هم بودن استفاده كنم . تا هستي سعي كنم بهترين خاطرات رو با تو داشته باشم. خاطراتي شيرين براي آينده اي تلخ . و من هر روز با صداي تو ، با خنده هاي تو ، خاطره اي شيرين به دفتر خاطرات ذهنم اضافه مي كنم براي آينده اي كه نمي دونم چي مي شه؟؟؟ چيزي در درونم هست گاه عذاب وجدان هايم زندگي ام ، روياهايم و بودنم............... چيزي در درونم بود چيزي مثل زندگي مثل دلتنگي ، دلتنگي براي كوچه اي كه زماني عابرش بوديم دلتنگي براي آن عابر چقدر دلم براي خودم و خودت تنگ شده است
مهربانم، ای خوب ! یاد قلبت باشد؛ یک نفر هست که این جا بین آدم هایی، که همه سرد و غریبند با تو، تک و تنها به تو می اندیشد و کمی، دلش از دوری تو دلگیر است.... مهربانم، ای خوب! یاد قلبت باشد؛ یک نفر هست که چشمش ، به رهت دوخته بر در مانده و شب و روز دعایش اینست؛ زیر این سقف بلند، هر کجایی هستی، به سلامت باشی و دلت همواره، محو شادی و تبسم باشد.. مهربانم، ای خوب! یک نفر هست که با تو تک و تنها، با تو پر اندیشه و شعر است و شعور! پر احساس و خیال است و سرور! مهربانم، ای خوب! یاد قلبت باشد؛ یک نفر هست که دنیایش را، همه هستی و رؤیایش را، به شکوفایی احساس تو، پیوند زده و دلش می خواهد، لحظه ها را با تو، به خدا بسپارد.... ،… من اگر روح پريشان دارم
من تو را به کسي هديه مي دهم که راز معصوميت گلهاو تمام سخاوت هاي او بايد از نگاه سبز تو تشخيص بدهد که امروز هواي دلت آفتابي است؛ يا آن اي.... ،اي بهانه ي زنده بودنم؛ من تو را به کسي هديه مي دهم که قلبش بعد يك بار ديگر بگذار بي ادعا اقرار كنم كه هر روز دلم برايت تنگ مي شود. با اينكه اشك چشمهام صفحه مانيتور را تار كرده است ميگويم به اندازه تمام نبودن هايت دلم برايت تنگ شده نه نه من تو را به هيچ كس نميدهم به هيچ كس...........،...
به تو فكر ميكنم و. ...به خانه اي که گرچه تو نیستی اما خیال تو در آسمانش پر می زند . می دانی که غم تو نیز آوای زیبای زندگی من است . و تو چه خوب مفهوم عادت را می دانی . و تو چه زیبا معنای انتظار را می دانی . اما میدانی پشیمان نیستم . .. مانده ام تا همیشه منتطر تو بمانم...
۱۳۸۶/۱۰/۳ روز تولد خودم رو به خودم تبریک میگم باهفت تا آسمون پر از گلاي ياس و ميخك با صد تا دريا پر عشق و اشتياق و پولك يه قلب عاشق با يه حس بيقرار و كوچك فقط ميخواد بهم بگه تولدت مبارك همیشه روز تولد آدم قشنگه تازه می فهمی چقدر زیادن آدمهایی که دوستت دارن
آن سيه دست سيه داس سيه دل كه تو را چون گلي با ريشه از زمين دل من كند و ربود نيمي از روح مرا با خود برد نشد اين خاك به هم ريخته هموار هنوز... ساقه اي بودم پيچيده بر آن قامت مهر ناتوان نازك ترد تند بادي برخاست تكيه گاهم افتاد برگهايم پزمرد روزها طي شد از تنهايي مالامال شب همه غربت وتاريكي و غم بود وخيال همه شب چهره لرزان تو بود كز فراسوي سپهر گرم مي امد در ايينه اشك فرود نقش روي تو در اين چشمه پديدار هنوز...... تو گذشتي و شب و روز گذشت آن زمانها به اميدي كه تو بر خواهي گشت پاي هر پنجره مات مي نشستم به تماشا تنها گاه بر پرده ابر گاه در روزن ماه دورتا دورترين جاها مي رفت نگاه بازميگشتم تنها هيهات.......... چشمها دوخته ام بر دروديوار هنوز دوستت دارم بسيار هنوز......
خدايا تنها ماندم هيچ فكر نميكردم به جرم عاشقي اينگونه مجازات شوم قلبم شتابان ميزند شمارش معكوس براي انفجار در سينه ام ومن تنهايي خود را درآغوش ميكشم ديگر كسي به سراغم نخواهد آمد تنها ماندم تنها......
دلم تنگ است دلم اندازه ي حجم قفس تنگ است سكوت از كوچه لبريز است صدايم خيس و باراني است نميدانم چرا در قلب من پاييز طولاني است
کاش قلبم درد پنهانی نداشت ...
فرياد من از داغ توست... بيهوده خاموشم مکن حالا که يادت مي کنم ... ديگر فراموشم مکن
تو راه عشق کم نمی آرم هرگز یه عمریه خاطر خواه چشاتم قربون اون چشمای ناز و زیبات که خوابو هر شب از چشام گرفته دل نگرونم بشنوم یه روزی که معشوقم با یه غریبه رفته ازمن رو بر نگردون ای زیبا رو که تو خدامی تو رو می پرستم وقتی کنارمی تو رویای شب جون می گیره با تو دل شکستم اگه یه روز زل نزنی تو چشمام دنیا خراب می شه یه هو رو سرم تا روزی که مال منه نگاهت دل نمی دم به هیچ کسی دلبرم تا آخرین لحظه ی مرگم قسم تار نمی شه تصویر چشمات واسم این دل دیگه خراب عشقت شده نا مهربون مهربون باش با دلم
خدايا امشب پنجره دلم را به سوي تو ميگشايم ميخواهم با تو اي معبودم ، اي كسي كه تمام بودو نبودم از توست خلوت كنم. فقط با تو .......
یخ زدم ....دارم ترک بر می دارم ... بوی خون می دهد سیمانهای این کوچه بن بست به خاطرخدا به خاطر من به خاطر بشریت چشمهایت را نبند هنوز هم دستهایی هستند که ملتمسانه تورا می خوانند
زندگی مال تو مرگ مال من راحتی مال تو گرفتاری مال من شادی مال تو غم مال من همه چی مال تو ولی تو مال من
كاش مي دانستي .......... دل من با تو فقط مي ماند چشمهايم ز شكوفايي عشق تو فقط مي خواند كاش مي دانستي ...... عشق من رنگ حقيقت دارد اشكهايم به تمناي نگاه تو فقط مي بارد
وقتی خاطرات آدمی زیاد میشه دیوار اطاقش پر از عکس میشه ولی........ دلش واسه اونی تنگ میشه که نمیتونه عکسشو روی دیوار بزنه
گفتمش: دل مي خري؟!
نمیشه... نميشه از برق چشات به صبح فردا نرسيد به تو نميشه دل نبست نميشه از تو دل بريد نميشه پشت پا نزد به روزگار لعنتي نميشه آواره نشد تو اون نگاه قيمتي
پــيداست هــنوز شقايق نــشدي زنـداني زنـدان دقــايق نــشدي وقتي کـه مرا از دل خــود مي راني
در جان عاشق من شوق جدا شدن نیست خو کرده قفس را میل رها شدن نیست من با تمام جانم سربسته و اسیرم باید که با تو باشم در پای تو بمیرم
درياي نگاه .....
به چشمان پريرويان اين شهر
به صد اميد مي بستم نگاهي
مگر يك تن از اين ناآشنايان
مرا بخشد به شهر عشق راهي
به هر چشمي به اميدي كه اين اوست
نگاه بي قرارم خيره مي ماند
يكي هم، زينهمه نازآفرينان
اميدم را به چشمانم نمي خواند
غريبي بودم و گم كرده راهي
مرا با خود به هر سويي كشاندند
شنيدم بارها از رهگذاران
كه زير لب مرا ديوانه خواندند
ولي من، چشم اميدم نمي خفت
كه مرغي آشيان گم كرده بودم
زهر بام و دري سر مي كشيدم
به هر بوم و بري پر مي گشودم
اميد خسته ام از پاي ننشست
نگاه تشنه ام در جستجو بود
در آن هنگامه ي ديدار و پرهيز
رسيدم عاقبت آن جا كه او بود
"دو تنها و دو سرگردان، دو بي كس"
ز خود بيگانه، از هستي رميده
از اين بي درد مردم، رو نهفته
شرنگ نااميدي ها چشيده
دل از بي همزباني ها فسرده
تن از نامهرباني ها فسرده
ز حسرت پاي در دامن كشيده
به خلوت، سر به زير بال برده
به خلوت، سر به زير بال برده
"دو تنها و دو سرگردان، دو بي كس"
به خلوتگاه جان، با هم نشستند
زبان بي زباني را گشودند
سكوت جاوداني را شكستند
مپرسيد، اي سبكباران! مپرسيد
كه اين ديوانه ي از خود به در كيست؟
چه گويم! از كه گويم! با كه گويم!
كه اين ديوانه را از خود خبر نيست
به آن لب تشنه مي مانم كه ناگاه
به دريايي درافتد بيكرانه
لبي، از قطره آبي تر نكرده
خورد از موج وحشي تازيانه
مپرسيد، اي سبكباران مپرسيد
مرا با عشق او تنها گذاريد
غريق لطف آن دريا نگاهم
مرا تنها به اين دريا سپاريد
|
About![]()
Archivesمرداد 1388فروردین 1388 بهمن 1387 دی 1387 آبان 1387 مرداد 1387 اردیبهشت 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 Links
اينجاست كه حرف دل نوشته ميشه كليك نكني ضرر كردي |